لاپوتا

یادداشت های مسعود مقدّم

پیر پرنیان اندیش

 

این مسعود بهنود که من همیشه دوسش دارم آدم خیلی عجیب غریبیه. چند سال پیش یه مصاحبه ی دیدنی با هوشنگ ابتهاج « هـ الف سایه » انجام داده که برنامه ی نوروزی تماشا، پنجشنبه شب هفته ی پیش نشونش داد و چند جای این مصاحبه من واقعن کیف کردم :

دقیقه ی 33 ی مصاحبه، سایه از شعر ارغوان صحبت میکنه و از دلبستگی هاش به کنده ی درخت ارغوان پیر 500 ساله ی توی حیاط خونه ی قدیمیشون میگه که یک روز بهار دیده که از اون کنده ی سفت و سخت، پاجوش های نازک سبز روشن کوچیکی زدن بیرون. سایه خیلی با دقت از این اتفاق قشنگ مراقبت میکنه و بعدن این پاجوش ها هرکدومشون یه تنه ی بزرگ درخت میشن و با بچه های سایه قد میکشن و بزرگ میشن. سایه اشاره میکنه به سالهای جدایی و دوری از زندگی و خونه که در اون سالها همیشه یاد ارغوان ِ توی حیاط اون خونه ی قدیمیشون باهاش بوده و بعدها اون درخت براش تبدیل به یه سمبلی از همه چیز زندگی میشه...

دقیقه ی 43 بعد از نقل یه جریانی در مورد چرخیدن خاطرات تو ذهن ما آدما و تغییر شکل دادنشون سایه میگه آدمها با صدافت و معصومیت از خاطراتشون تعریف میکنن اما دروغ میگن! آدما توی خاطرات ذهنشون به مرور زمان خودشون رو از گناهانی که انجام دادن تبرئه میکنن و اینجوری میشه که همه ی کسایی که خاطرات مینویسن از چپه چپ بگیر تا راسته راست، همشون بیگناهن و گناه رو دیگران انجام دادن، یعنی تو ایران هیچ گناهکاری نبوده چون همه دارن خاطرات مینویسن! این خصلت آدمهاست که حوادث همیشه تو ذهنشون تغییر شکل میده و یک جوری میشه که حرفای خودمون (توهّماتمون) با معصومیت باورمون میشه...

(جالبه تمام مدت مصاحبه اون سیگار سایه که دستشه خاموش نمیشه و همش دودش تو کادره و البته بعضن وسط سوالای بهنود یه پک جانانه میزنه که خستگی آدم از تنش درمیاد!)

دقیقه ی 46 بهنود میپرسه:
- سایه از زندگی راضی بودی؟
- فوق العاده!
- چرا؟
- برای اینکه یه تماشاییه که مفت به آدم میدن!
- نه خب فقط تماشا که نیست
- میدونی چه چیزایی دیدیم؟ چه قدر معنی زندگی پیدا کردیم؟ کشفش و خود این زندگی، همه ی زیبایی هاش و همه ی بدی هاش...

دقیقه ی 48:
- سایه هیچ وقت به مرگ فکر کردی؟
- نه!... این اواخر چرا!... دیگه حالا هروز آدم فکر میکنه دیگه... ولی همینطور یه چیز زشت بد نیس که آدم بترسه یا حیفش بیاد. برای اینکه من همه ی کارامو کردم دیگه...

...

پی نوشت: این مصاحبه خیلی صحبتای قشنگ تری هم داشت که دیگه نمیشد همشو اینجا آورد. از لینکی که گذاشتم میتونید تماشاش کنید اگر هم نتونستید من توی فلش مموری دارمش اگه منو دیدین یادم بندازین بهتون بدمش. در پایان قسمتی از شعر «زندگی» رو از سایه تقدیمتون میکنم، همیشه شاد باشید :)

...
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

نظرات ()

شکوفه های بادم

بوی شکوفه های بادام
شب ها از خانه اش می آیند
همسایه مان پیرزن تنهایی بود
که خسته شد یکشب پارسال بهار مُرد
...
مراغه.5 فروردین 1392

نظرات ()

تمبرهای نوروز

وقتی ما آدمها کسی را خیلی دوست داریم، چیزهایی که او دوست دارد هم برایمان عزیز میشود. «باب جان» نوروز را دوست داشت. آنقدر دوست داشت که یادم است حتی تحویل هایی که نصفه شب بودند را هم به احترامش میرفتیم پیشش که به او بگوییم چقدر برایمان عزیز است. باب جان خیلی بزرگ بود، جوری بزرگ بود که هم پدربزرگ ما حساب میشد و هم پدربزرگ بقیه ی بچه های فامیل و هم پدر بزرگ بقیه ی پدرها و مادرهای فامیل. این قضیه را همان روز اول نوروز میشد فهمید. روز اول نوروز چند لحظه بعد از تحویل سال نو آنقدر خانه ی باب جان شلوغ میشد که بعضی وقتا فکر میکردم شاید باب جان پدربزرگ تمام مردم شهر است. علاوه بر تلفن هایی که مدام همان ساعت های اول سال برایش زنگ میخوردند ، آقای پستچی نامه ها و کارت پستال ها و بسته هایی هم برایش می آورد. من عاشق تمبرهای روی آنها بودم...

شب های نوروز با هزار التماس پری سیما راضی میشد تا شب را پیش باب جان بمانم. بعد از شام باب جان نامه ها را میخواند و من تمبرهای پاکت نامه ها را تماشا میکردم. باب جان یادم داده بود چگونه تمبرها را از کاغذ نامه ها جدا کنم و داخل دفتر تمبری که برایم خریده بود اضافه کنم. یواشکی میرفتم از کنار چرخ خیاطی مادربزرگ قیچ را می آوردم و مینشستم کنار باب جان و اطراف تمبرها را به آرامی قیچی میکردم . قیچی آنقدر سنگین بود که بعضی وقت ها گوشه ی تمبرها هم قیچی میشد. بعد تمبرها را داخل یک استکان آب می انداختم و دراز میکشیدم جلوی استکان و زل میزدم به جدا شدن تمبر از کاغذ نامه.

 

پی‌نوشت: آن یکی پدر بزرگم را «آجان» صدا می کردیم که مخفف همان آقاجان بود. «باباجان» مخفف باباجان بود.

نظرات ()