لاپوتا

یادداشت های مسعود مقدّم

تمبرهای نوروز

وقتی ما آدمها کسی را خیلی دوست داریم، چیزهایی که او دوست دارد هم برایمان عزیز میشود. «باب جان» نوروز را دوست داشت. آنقدر دوست داشت که یادم است حتی تحویل هایی که نصفه شب بودند را هم به احترامش میرفتیم پیشش که به او بگوییم چقدر برایمان عزیز است. باب جان خیلی بزرگ بود، جوری بزرگ بود که هم پدربزرگ ما حساب میشد و هم پدربزرگ بقیه ی بچه های فامیل و هم پدر بزرگ بقیه ی پدرها و مادرهای فامیل. این قضیه را همان روز اول نوروز میشد فهمید. روز اول نوروز چند لحظه بعد از تحویل سال نو آنقدر خانه ی باب جان شلوغ میشد که بعضی وقتا فکر میکردم شاید باب جان پدربزرگ تمام مردم شهر است. علاوه بر تلفن هایی که مدام همان ساعت های اول سال برایش زنگ میخوردند ، آقای پستچی نامه ها و کارت پستال ها و بسته هایی هم برایش می آورد. من عاشق تمبرهای روی آنها بودم...

شب های نوروز با هزار التماس پری سیما راضی میشد تا شب را پیش باب جان بمانم. بعد از شام باب جان نامه ها را میخواند و من تمبرهای پاکت نامه ها را تماشا میکردم. باب جان یادم داده بود چگونه تمبرها را از کاغذ نامه ها جدا کنم و داخل دفتر تمبری که برایم خریده بود اضافه کنم. یواشکی میرفتم از کنار چرخ خیاطی مادربزرگ قیچ را می آوردم و مینشستم کنار باب جان و اطراف تمبرها را به آرامی قیچی میکردم . قیچی آنقدر سنگین بود که بعضی وقت ها گوشه ی تمبرها هم قیچی میشد. بعد تمبرها را داخل یک استکان آب می انداختم و دراز میکشیدم جلوی استکان و زل میزدم به جدا شدن تمبر از کاغذ نامه.

 

پی‌نوشت: آن یکی پدر بزرگم را «آجان» صدا می کردیم که مخفف همان آقاجان بود. «باباجان» مخفف باباجان بود.

نظرات ()