لاپوتا

یادداشت های مسعود مقدّم

رای های 92

امروز صبح که داخل یکی از کلاس‌های مدرسه‌ی دخترانه‌ی سرکوچه‌ با تیپ و قیافه‌ی جماعت حاضر در پای صندق رای گیری مواجه میشدم، ناخودآگاه یاد فیلم The Experiment افتادم.
نمیدانم شاید آن پیرزن 150 و چند ساله‌ای که با یک دستش محکم پوستر تاخورده‌ی سعید جلیلی را روی سینه‌اش فشار میداد و با دست دیگرش سجلّ زمان رضاشاهش را بطرف خانم مدیر مدرسه هل میداد، یا شاید لبخند زشت آن فاطی کماندوی سیبیلوی دندان کرمخورده‌ی کنار صندوق که از حضورمان تشکر میکرد، یا شاید احاطه‌ی ملال‌آور زنان چادرمشکی داخل آن کلاس تنگ که هیچوقت فکر نمیکردم با آنها و کودکان آنها و شوهران آنها در یک محله زندگی میکنم و یک روز با آنها در یک کلاس ِ زندان مانند گیر خواهم افتاد تا هرکدام از روی ناچاری‌های شخصی خودمان یکنفر دیگر را برای 4 سال دیگر صاحب قدرت کنیم، باعث میشد که فکر کنم همه‌ی ما چقدر تلخ شبیه زندانیانی بی‌ذره‌ای شباهت به یکدیگر هستیم که ناخواسته در یک بند گیر افتاده‌ایم...


امروز صبح هنگامی که به طرف مدرسه‌ی سر کوچه‌ میرفتم به رئیس جمهور جدیدی فکر میکردم که داشت صاحب خوابهای شیرین جدیدم میشد، اما پای صندق رأی، وقتی لیست 6 نفری را که مجبور بودم اسم یکی از آنها را تا کنم و داخل صندق بیندازم انگار داشتم تازه متوجه میشدم که یکی از این 6 نفر قرار است زندانبان جدیدمان باشد.
زندان‌بان جدیدی که امیدواریم کمی خوش اخلاق تر باشد، آهنگ‌ها درخواستی‌مان را در زندان پخش کند، به اوضاع آشپزخانه‌ی زندان رسیدگی کند، وقت ملاقاتهایمان را بیشتر کند، فحش های مؤدبانه‌تری نثار خواهرمادرهایمان بکند، مجازات سلول انفرادی را کمتر کند، ساعت‌های تنفس در حیاط زندان را کمی بیشتر کند...
ما دنبال آزادی نیستم، ما قبول کرده‌ایم که در هرحال زندانیان افسرده‌ی غمگینِ تنها و نگرانی هستیم که فقط میتوانیم لابلای کابوس‌های شب‌هایمان اگر کمی شانس آوردیم خواب کوچک آزادی را ببینیم.
ما امروز صبح تمام ته‌مانده‌‌های ریز امید از دست رفته‌یمان را جمع کردیم و آن‌ها را تبدیل به شایدی کردیم که بشود با آن این زندان برای 4 سال پیش‌رو صاحب زندان‌بان بدتری نشود، و رأی دادیم.

نظرات ()