لاپوتا

یادداشت های مسعود مقدّم

یاواش یاواش یاغیش یاغیر

بولودلاری سایامیّام
جُو ایسلانیر یر ایسلانیر
یاواش یاواش یاغیش یاغیر...

نظرات ()

قوجا گونه باخان

گون باتیر
گونلَیری ساییر
قوجا گونَه باخان
...
آفتاب غروب میکند
روزهارا میشمارد
آفتابگردانِ پیر
 

نظرات ()

شکوفه های بادم

بوی شکوفه های بادام
شب ها از خانه اش می آیند
همسایه مان پیرزن تنهایی بود
که خسته شد یکشب پارسال بهار مُرد
...
مراغه.5 فروردین 1392

نظرات ()

بخدا وبلاگ داشتن سخته!

نصفه شب شد! ولی خداوکیلی کم کم داره این قالب وبلاگ شبیه یه چیزی میشه. فقط الان باید همینجوری الکی یه چیزایی اینجا بنویسم و بعد ذخیره شون کنم ببینم توی وبلاگم  سایز و رنگ فونت ها جوری شدن که میخواستم یا نه.
فکر کنم الان نزدیک 12 ساعتی هست که دارم با کدهای css این قالب ور میروم. شوخی نیستا 12 ساعت! یعنی از صبح من فقط تونستم یه عکس بالای این وبلاگ بچسبونم ،فونت ِ کودک روی وبلاگ نصب کنم، زیر عکس ِ بالای سایت یه منو درست کنم، رنگ لینکا و سلکت ها را عوض کنم و البته عرض قالبه 600 پیکسلیه خود پرشین بلاگ رو هم  800 کنم که مطالبم با این اندازه ی لارجه فونت توی قالب جاشن!
بخدا وبلاگ داشتن سخته، مخصوصن وقتی آدم خودش یه چیزایی از طراحی بلد باشد و حساسیت های پیکسلی روی عناصر صفحه وبلاگش به خرج بده. یعنی بعضی وقتا یه چیزی اگه یه پیکسل اینوراونور بشه تو چشم من یعنی یک متر مشکل داره! و این مصیبت اینجا بزرگتر میشه که من دیگه هرگز نمیتونم قبول کنم جایی که از این مشکلات پیکسلی داشته باشه مطالبم رو منتشر کنم. و همین وسواس بی مورد باعث شد یک سالی که وقت نکردم قالب وبلاگم رو درست کنم از وبلاگنویسی فاصله بگیرم...
این اولین پست وبلاگ من نیست، پستای قبلی رو غیر فعال کردم چون احساس کردم نه به درد من میخورن و نه به در شما. تصمیم گرفتم از این به بعد یه چیزهایی بنویسم که بعدن مجبور به غیر فعال کردنشون نباشم. امیدوارم که اینجوری باشه و بشه :)

نظرات ()