لاپوتا

یادداشت های مسعود مقدّم

رای های 92

امروز صبح که داخل یکی از کلاس‌های مدرسه‌ی دخترانه‌ی سرکوچه‌ با تیپ و قیافه‌ی جماعت حاضر در پای صندق رای گیری مواجه میشدم، ناخودآگاه یاد فیلم The Experiment افتادم.
نمیدانم شاید آن پیرزن 150 و چند ساله‌ای که با یک دستش محکم پوستر تاخورده‌ی سعید جلیلی را روی سینه‌اش فشار میداد و با دست دیگرش سجلّ زمان رضاشاهش را بطرف خانم مدیر مدرسه هل میداد، یا شاید لبخند زشت آن فاطی کماندوی سیبیلوی دندان کرمخورده‌ی کنار صندوق که از حضورمان تشکر میکرد، یا شاید احاطه‌ی ملال‌آور زنان چادرمشکی داخل آن کلاس تنگ که هیچوقت فکر نمیکردم با آنها و کودکان آنها و شوهران آنها در یک محله زندگی میکنم و یک روز با آنها در یک کلاس ِ زندان مانند گیر خواهم افتاد تا هرکدام از روی ناچاری‌های شخصی خودمان یکنفر دیگر را برای 4 سال دیگر صاحب قدرت کنیم، باعث میشد که فکر کنم همه‌ی ما چقدر تلخ شبیه زندانیانی بی‌ذره‌ای شباهت به یکدیگر هستیم که ناخواسته در یک بند گیر افتاده‌ایم...

نظرات ()

سینجان

نام کوهی در جنوب شرق مراغه است که هر روز از آن صدای چند انفجار بلند به گوش میرسد و نوعی سنگ رسوبی با رگه‌های زرد خوشرنگ بیرون میدهد.

نظرات ()

نوّابگردی در وقت اضافه

کلیدام دیروز تو خونه جامونده بودن و بخاطر اینکه حوصله‌م تو کوچه سر نره مجبور شدم تا وقتی که امید (همخونه‌ایم) از دانشگاه برگرده یه چرخی تو محلّه‌ بزنم. این ته اتوبان نوّاب اونقدرام که خیلیا اسمشو دوس ندارن جای بدی نیست. برخلاف اون برجای بلند همیشه سیاه ِ لب ِ اتوبان که شبیه کارمندای بانکن که همیشه یه جور لباس تنشونه و هیچوقت آدمو تحویل نمیگیرن، اینطرف یکم داخل‌تر که میای، تو کوچه پس کوچه‌ها هنوزم خونه‌های ایوون‌دار سرسبز آجرقرمزی پیدا میشن که رو دیواراشون بچه گربه‌ راه میره و توی باغچه هاشم درختای توت و انار و خرمالو گل میدن و هروقت سالَم رنگ و بوهاشون عوض میشه و آدمو متوجّه تغییرای قشنگ فصلی میکنه.

الان دارم فکر میکنم من اگه کلیدامو دیروز تو خونه جا نمیذاشتم هیچوقت نمیفهمیدم به غیر از آقا داوود که همیشه مغازش شلوغه و یه صندلی واسه نشستن توش پیدا نمیشه، 4 تا آرایشگاه دیگه‌م همین ورا هست که آقا داووداشون به نظرخیلی خوش‌اخلاق‌تر و خوش‌دست‌تر میرسن و آدم وسوسه میشه هرماه قیچیه یه کدومشونو امتحان کنه. خیاطی و بربری اینطرفا خیلی زیاده. بقالی های بزرگترم پیدا کردم که از اون بستنی لواشکی‌هام میارن. یه میدون تره بار بزرگ هم پیدا کردم که توش همه چیو ارزون با آدم حساب میکنن یه مایع دسشویی از این بزرگاش که روش 15 تومن قیمت زده بود رو بهم داد 11 و نیم که ناخودآگاه یه جور احساس خوشایند و خنکی درونم جاری شد که بی شباهت با احساس سرخوشیِ بعد از برنده شدن 100 تا اس ام اس مجانی داخل شبکه همراه اول نبود. مایع دسشوییشم Ave بود از این بنفشاش گرفتم که بوی یاس میده و امیدم خوشش میاد.


بیشتر که فکر میکنم احساس میکنم نباید اینقدر آدما نگران کلیداشون باشن تا نکنه یه روز پشت در خونه بمونن. خب بعضی وقتا ‌کوچه‌ها و خونه‌ها و مغازه‌های جدید فقط به خاطر گم کردن کلید خونه پیدا میشن و خب این چیزا بالاخره به درد آدم میخورن.

نظرات ()

پیر پرنیان اندیش

 

این مسعود بهنود که من همیشه دوسش دارم آدم خیلی عجیب غریبیه. چند سال پیش یه مصاحبه ی دیدنی با هوشنگ ابتهاج « هـ الف سایه » انجام داده که برنامه ی نوروزی تماشا، پنجشنبه شب هفته ی پیش نشونش داد و چند جای این مصاحبه من واقعن کیف کردم :

دقیقه ی 33 ی مصاحبه، سایه از شعر ارغوان صحبت میکنه و از دلبستگی هاش به کنده ی درخت ارغوان پیر 500 ساله ی توی حیاط خونه ی قدیمیشون میگه که یک روز بهار دیده که از اون کنده ی سفت و سخت، پاجوش های نازک سبز روشن کوچیکی زدن بیرون. سایه خیلی با دقت از این اتفاق قشنگ مراقبت میکنه و بعدن این پاجوش ها هرکدومشون یه تنه ی بزرگ درخت میشن و با بچه های سایه قد میکشن و بزرگ میشن. سایه اشاره میکنه به سالهای جدایی و دوری از زندگی و خونه که در اون سالها همیشه یاد ارغوان ِ توی حیاط اون خونه ی قدیمیشون باهاش بوده و بعدها اون درخت براش تبدیل به یه سمبلی از همه چیز زندگی میشه...

دقیقه ی 43 بعد از نقل یه جریانی در مورد چرخیدن خاطرات تو ذهن ما آدما و تغییر شکل دادنشون سایه میگه آدمها با صدافت و معصومیت از خاطراتشون تعریف میکنن اما دروغ میگن! آدما توی خاطرات ذهنشون به مرور زمان خودشون رو از گناهانی که انجام دادن تبرئه میکنن و اینجوری میشه که همه ی کسایی که خاطرات مینویسن از چپه چپ بگیر تا راسته راست، همشون بیگناهن و گناه رو دیگران انجام دادن، یعنی تو ایران هیچ گناهکاری نبوده چون همه دارن خاطرات مینویسن! این خصلت آدمهاست که حوادث همیشه تو ذهنشون تغییر شکل میده و یک جوری میشه که حرفای خودمون (توهّماتمون) با معصومیت باورمون میشه...

(جالبه تمام مدت مصاحبه اون سیگار سایه که دستشه خاموش نمیشه و همش دودش تو کادره و البته بعضن وسط سوالای بهنود یه پک جانانه میزنه که خستگی آدم از تنش درمیاد!)

دقیقه ی 46 بهنود میپرسه:
- سایه از زندگی راضی بودی؟
- فوق العاده!
- چرا؟
- برای اینکه یه تماشاییه که مفت به آدم میدن!
- نه خب فقط تماشا که نیست
- میدونی چه چیزایی دیدیم؟ چه قدر معنی زندگی پیدا کردیم؟ کشفش و خود این زندگی، همه ی زیبایی هاش و همه ی بدی هاش...

دقیقه ی 48:
- سایه هیچ وقت به مرگ فکر کردی؟
- نه!... این اواخر چرا!... دیگه حالا هروز آدم فکر میکنه دیگه... ولی همینطور یه چیز زشت بد نیس که آدم بترسه یا حیفش بیاد. برای اینکه من همه ی کارامو کردم دیگه...

...

پی نوشت: این مصاحبه خیلی صحبتای قشنگ تری هم داشت که دیگه نمیشد همشو اینجا آورد. از لینکی که گذاشتم میتونید تماشاش کنید اگر هم نتونستید من توی فلش مموری دارمش اگه منو دیدین یادم بندازین بهتون بدمش. در پایان قسمتی از شعر «زندگی» رو از سایه تقدیمتون میکنم، همیشه شاد باشید :)

...
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

نظرات ()

تمبرهای نوروز

وقتی ما آدمها کسی را خیلی دوست داریم، چیزهایی که او دوست دارد هم برایمان عزیز میشود. «باب جان» نوروز را دوست داشت. آنقدر دوست داشت که یادم است حتی تحویل هایی که نصفه شب بودند را هم به احترامش میرفتیم پیشش که به او بگوییم چقدر برایمان عزیز است. باب جان خیلی بزرگ بود، جوری بزرگ بود که هم پدربزرگ ما حساب میشد و هم پدربزرگ بقیه ی بچه های فامیل و هم پدر بزرگ بقیه ی پدرها و مادرهای فامیل. این قضیه را همان روز اول نوروز میشد فهمید. روز اول نوروز چند لحظه بعد از تحویل سال نو آنقدر خانه ی باب جان شلوغ میشد که بعضی وقتا فکر میکردم شاید باب جان پدربزرگ تمام مردم شهر است. علاوه بر تلفن هایی که مدام همان ساعت های اول سال برایش زنگ میخوردند ، آقای پستچی نامه ها و کارت پستال ها و بسته هایی هم برایش می آورد. من عاشق تمبرهای روی آنها بودم...

شب های نوروز با هزار التماس پری سیما راضی میشد تا شب را پیش باب جان بمانم. بعد از شام باب جان نامه ها را میخواند و من تمبرهای پاکت نامه ها را تماشا میکردم. باب جان یادم داده بود چگونه تمبرها را از کاغذ نامه ها جدا کنم و داخل دفتر تمبری که برایم خریده بود اضافه کنم. یواشکی میرفتم از کنار چرخ خیاطی مادربزرگ قیچ را می آوردم و مینشستم کنار باب جان و اطراف تمبرها را به آرامی قیچی میکردم . قیچی آنقدر سنگین بود که بعضی وقت ها گوشه ی تمبرها هم قیچی میشد. بعد تمبرها را داخل یک استکان آب می انداختم و دراز میکشیدم جلوی استکان و زل میزدم به جدا شدن تمبر از کاغذ نامه.

 

پی‌نوشت: آن یکی پدر بزرگم را «آجان» صدا می کردیم که مخفف همان آقاجان بود. «باباجان» مخفف باباجان بود.

نظرات ()

بخدا وبلاگ داشتن سخته!

نصفه شب شد! ولی خداوکیلی کم کم داره این قالب وبلاگ شبیه یه چیزی میشه. فقط الان باید همینجوری الکی یه چیزایی اینجا بنویسم و بعد ذخیره شون کنم ببینم توی وبلاگم  سایز و رنگ فونت ها جوری شدن که میخواستم یا نه.
فکر کنم الان نزدیک 12 ساعتی هست که دارم با کدهای css این قالب ور میروم. شوخی نیستا 12 ساعت! یعنی از صبح من فقط تونستم یه عکس بالای این وبلاگ بچسبونم ،فونت ِ کودک روی وبلاگ نصب کنم، زیر عکس ِ بالای سایت یه منو درست کنم، رنگ لینکا و سلکت ها را عوض کنم و البته عرض قالبه 600 پیکسلیه خود پرشین بلاگ رو هم  800 کنم که مطالبم با این اندازه ی لارجه فونت توی قالب جاشن!
بخدا وبلاگ داشتن سخته، مخصوصن وقتی آدم خودش یه چیزایی از طراحی بلد باشد و حساسیت های پیکسلی روی عناصر صفحه وبلاگش به خرج بده. یعنی بعضی وقتا یه چیزی اگه یه پیکسل اینوراونور بشه تو چشم من یعنی یک متر مشکل داره! و این مصیبت اینجا بزرگتر میشه که من دیگه هرگز نمیتونم قبول کنم جایی که از این مشکلات پیکسلی داشته باشه مطالبم رو منتشر کنم. و همین وسواس بی مورد باعث شد یک سالی که وقت نکردم قالب وبلاگم رو درست کنم از وبلاگنویسی فاصله بگیرم...
این اولین پست وبلاگ من نیست، پستای قبلی رو غیر فعال کردم چون احساس کردم نه به درد من میخورن و نه به در شما. تصمیم گرفتم از این به بعد یه چیزهایی بنویسم که بعدن مجبور به غیر فعال کردنشون نباشم. امیدوارم که اینجوری باشه و بشه :)

نظرات ()